تا حالا چند تا امتحان دادید؟ تو چندتا امتحان نمره خوبی گرفتید؟ خدای نکرده امتحانی هم بوده که موفق نشده باشی با نمره ناپلئونی ازش بگذری؟
من امروز آخرین امتحان دوره دانشگاهمو دادم..............
خدا رو شکر اینم گذشت.................
یه مرحله از زندگی یعنی رفتن به دانشگاه هم سپری شد.......
ولی انگار خدا هنوز داره ازم امنحان می گیره...............
چرا امتحان های خدا این قده سخته؟.............
درساشو راحت و تفهمیمی میده ولی وقت امتحان گاهی وقت ها به قدری امتحاناش سخته که شاید منو تو نتونیم از پسش بر بیایم
نوشته شده توسط نسیم محبت در دوشنبه دهم تیر 1387 ساعت 19:59 موضوع | لینک ثابت
نمی دونم چی شد که بعد از مدتی هوس نوشتن کردم . امروز وقتی تنها بودم با خودم فکر می کردم که تو این مدت چه چیزهایی یاد گرفتم با گذشت روزها چه چیزی به تجربه هام اضافه شده دیدم نه بابا خیلی بزرگ شدم
هر روز که می گذره یه تجربه جدید به دفتر زندگیم اضافه می شه.شایدم میشه گفت یه روز به روز حساب نزدیکتر می شم..............
با خودم گفتم تا وقتی هستم باید جوری باشم که بشه بهم گفت زنده...........
همون موقع دستمو زدن به زانو بلند شدم گفتم آره روز از نو روزی از نو .............
پاشو ببین روزی امروزت چیه...................
ببین قرار امروز چی یاد بگیری..............
چشمات رو باز کن تا دنیا رو اون جور که هست ببینی ............
نوشته شده توسط نسیم محبت در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387 ساعت 8:9 موضوع | لینک ثابت
چه قد ما آدم ها بی معرفتیم ٬خیلی زود همه چیزو فراموش می کنیم چند ماه پیش با چه ذوقی با کمک دوست عزیزم سحر این وبلاگو ساختم. ان روزها سر ژر شوری داشتم ودلم یه رنگ دیگه داشت.دنیا رو آبی می دیدم و ژر از شور وحال بودم اما چه زود همه اون حس و حال ها برام عادی شدو دیگه دنیا برام ابی نبود
شدم یه عروسک کوکی که از صبح دنبال کار و ژول در اوردن و خرج کردنه یادم رفت که چرا امدم و کجا می خوام برم...............
نوشته شده توسط نسیم محبت در جمعه دهم خرداد 1387 ساعت 15:24 موضوع | لینک ثابت
آنچه رفت دیگر باز نخواهد گشت.........
نوشته شده توسط نسیم محبت در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387 ساعت 7:19 موضوع | لینک ثابت
دلم گرفته نمی دونم چرا با امدن بهار دلم بهاری نشد؟انگار گذر فصل ها تاثیری رو دل من نداره.انگار سلام های هر روز خیلی زود به خدا حافظی تبدیل میشه.
انگار بی وفایی های دنیا تمومی نداره.ا بهترین دوست امروز می تونه بدترین دشمن فردات باشه ..............
وقتی به این چیزها فک می کنم می ترسم شاید فردایی اصلا وجود نداشته باشه......![]()
شاید این آخرین بهار باشه ...........![]()
کی می دونه بهار بعدی کجاست؟![]()
دنیا با سرعت خودش در حال تغییر و اصلا نمی پرسه که من وتو از این گذشت زمان راضی هستم..
پس بهتر بلند شیم تا بهارمون به خزان نرسیده یه کاری کنیم تا وقت خزان غمگین نباشیم.![]()
نوشته شده توسط نسیم محبت در شنبه سوم فروردین 1387 ساعت 11:55 موضوع | لینک ثابت
سلام دوستان عیدتون مبارک
می دونم همه خسته خونه تکونی هستید .چه خبر از خونه تکونی دل؟ آیا تو دل تون از کسی غمی نبود؟ فراموش کردین ؟ یا نه ؟ می خواید سال جدید رو با همون کینه قدیمی شروع کنید؟
من که خستم شد دنبال یه تغییر اساسی تو زندگیم هستم مدت هاست منتظر عطر بهار نارنج بودم حال از بوی عطرش شاد و سرشار از انرژیم.
میشه شما کمکم کنید بگید چه طور میشه به زندگی نوری دوباره بخشید؟ بگید چه طور می تونم دنیا رو اون جور که هست ببینم؟
نوشته شده توسط نسیم محبت در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 ساعت 22:31 موضوع | لینک ثابت
من زائر کوی دوستم ٬ من از سرای عشق می آیم ٬ من عشق را با تمام وجود در دستان گناه آلودم لمس کردم.
دوستان حیف امد حس وحالی رو که زیارت آقا امام رضا برام به وجود آورد رو تو دلم مخفی کنم شاید با گفتن حس من دل شما هم هوایی شد و کنج حرم بزرگشون جای گرفت.
لحظه لحظه ی وداع بود باید دلمو از صاحبش جدا می کردم ٬ولی انگار جاش خوب بود نمی خواست بیاد گیر کرده بود به پنجره فولاد و باز نمی شد هر کاری کردم گره شو باز کنم نشد منم همون جا گذاشتمش و آمدم .رفتم جلو تر تشنه بودم از بس اشک ریخته بودم دیگه نا نداشتم تا آمدم اب بخورم سیراب شدم فهمیدم لبم تشنه نیست دلم تشنه است هر چی کردم سیراب نشد کنار سقا خونه جاش گذاشتم تا رو مو برگردوندم دیدم گنبد داره بهم لبخند می زنه دستامو بردم بالا تونستم لمسش کنم دیگه نمی تونستم بیام بیرون گریه امونمو گرفته بود ولی حیف لحظه ی وداع بود جسمم از حرم جدا شده بود ولی روحم در اوج زیارت بود .به آقا گفتم من آمدم پابوستون نمیاید بدرقه یه نسیم خنک از سوی گنبد به صورتم خورد بر گشتم تا بیرق رو گنبد به شکل یه دست در آمده برام دست تکون می ده. الان ۴ رور برگشتم ولی دلم هنوز اون جاست انگار هنوز تشنه است هنوز حاجتشو از باب المراد نگرفته..........
نوشته شده توسط نسیم محبت در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386 ساعت 18:1 موضوع | لینک ثابت
می دانم کمال چیست؟ میشناسم صاحب کمال را ولی راه رفتن و رسیدن به کمال را نمی دانم.
از بزرگی و جبروتش با خبرم ولی حیف او کجا ومن کجا...............
من در سیاهی شب سیر می کنم ................
به طلوع می اندیشم به خورشیدی که طلوع خواهد کرد..............
اما هنوز در سیاهی شب تنها مانده ام..............
کجاست ان روشنایی؟
چرا دیدگانم خشک شده و دیگر نمی بارد؟![]()
دلم هوای باریدن کرده ولی حیف سیاهی شب بر دلم چیره گشته...........
پس تو خود مرا بخوان![]()
![]()
نوشته شده توسط نسیم محبت در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386 ساعت 20:40 موضوع | لینک ثابت
میگویند بنویس ولی نمی گویند از چه؟
روزگاری تنها ذوقم ،نوشتن واژگان بر صفحه کاغذها بود.ان روز ها حرف کم بود وقت بسیار اما اکنون حرف ها بسیار و زمان کوتاه.
نمی دانم از چه بگویم ،از دردها وجدایی ها یا از ارزوها و امیدها؟
ان گاه که ساکت در گوشه ای نشسته ام هم به غم می اندیشم و هم به شادی ولی تو بگو چگونه می توان در یک لحظه هر دو را نگاشت؟
غم چیست؟ شادی چیست؟غم یعنی اشک وشادی یعنی لبخند؟
گاهی اشک ها از سر شادی ست و گاهی لبخند از روی تنفر
کدام را می پسندی؟
اشک یا لبخند؟
نوشته شده توسط نسیم محبت در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386 ساعت 21:40 موضوع | لینک ثابت
گفتم : ای بیچاره انسان !
حال اینان حال توست !
چنگ بیداد اجل ٬در پشت در٬
دنبال توست !
پشت این در ٬ داس خونین ٬ دست اوست
تا گریبان تو را آرد به چنگ٬
دست خون آلود او در جست و جوست !
نوشته شده توسط نسیم محبت در پنجشنبه چهارم بهمن 1386 ساعت 17:8 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

غم تنهایی
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY